
السلام علیک یا بقیه الله...
مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار
» من گلی دارم که تنها هم بهاران می کند... «
مولا جان! کی و کجا وعده ی دیدار ما ؟


زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
الهی من ذاالّذی ذاق حلاوة محبتّک فرام منک بدلاً و من ذاالّذی انس بقربک فابتغی عنک حولا.
گر بدانند دلداران که تو چندان فتان و دلربایی انگشتان دل بجای ترنج هوس میبرند...
یوسف کیست که تو خود یوسف را از نفحه ای از نفحاتت بدر آوردی و زلیخاائیان بی پروار را بگرد عالم سرگردان نمودی...
به من بگوی شیوه شیدایی را چرا آموختی؟
که گر با من نبودش هیچ میلی.....
کیست که ساغر محبت از دست تو نوش کرد و حلقه بندگی دیگری در گوش کرد؟!
پری وشان مه رویان همه گرفتار دامت و شکر دهنان و شیرین سخنان همه تشنه جرعه جامت!

بیا امشب در لیله الرغایب با هم دل به دریای جنون بزنیم ...
با هم تا اوج نور پرواز کنیم ، تا بالاترین نقطه ی احسن الخالقین ...
بیا جادّه ی کائنات بی وقفه صدایمان می زند ! ...
بیا کمی درس عاشـقی بخوانیم ...
چه شــمیم دل انگیزی دارد عطر تلاوت ، روی پوســت بیقراری ...
چه با شکوه است ، قدم زدن زیر باران بیتابی ...
چه با عظمت است طلوع خورشید در عمق سیاهی شب !
آآآآآآآآه ، همه ی دلدادگان جهان با هم آه می کشند ...
همه ی قلب های گوش به زنگ و چشم به راه با آهنگ نیاز می تپند ...
همه مخمور عشقند ...
همه در طلایی ترین شکل تکلّم سخن می گویند ، حتی اگر خود ندانند ...
همه چیز بسیط است ...
چه ذکر زیبایی بر زبان همگان است ...
چه رقص دلفریبی می کنند همه ی ذرّات کائنات!
باید همه جا حرم امن خدا باشد ...
همه ی چشمه ها زمزم بنوشند ...
همه ی کوه ها نور افشانی کنند ...
همه ی دل ها به معراج معانی برسند ...
هیچکس را از " اناالحق " منع نکنند ...
همه برای خدا دست تکان بدهند ...
فرشتگان برای دیدن ما صف بکشند ...
معجزه ، همگانی شود ... عشق ، آشنای هر بیگانه ای باشد ...
همه در آبشار بلند نیایش ، آبتنی کنند ...
همه زیبا شوند و زیبا ببینند ...
باید جبروت را لمس کرد ...
باید هر کسی دو بال رنگی سنجاقک داشته باشد ...
باید هر تنی ، دلی را به سینه سنجاق کرده باشد ...
باید همه ی مجنون ها ، لیلایی کنند
الله اکبر ...چه طوفانی می کند، تجلّی!... چه شوری دارد معانی!! .









ز تو هر ذرّه جهــــــــانی ، ز تو هر قطـــــره چو جانــــــــی
چو ز تو یافت نشــــــــانی ، چه کند نام و نشــــــان را ؟!
چه خوشی عشق ! چه مستی ! چو قدح بر کف دستی
چو تو را صــــــید و شــــکارم ، چه کنم تیر و کمـــان را ؟!


جانا! به خاک پای تو گلها شکفته اند
« ما هم یکی شکسته و مسکین گدای تو... »


دارم گنهان ز قطره ی باران بیش
از شرم گنه فکنده ام سر در پیش
آواز آمد که غم مخور ای بنده
تو در خور خود کنی و ما در خور خویش


محبوب من
روز ها می گذرد و شبها درپی هم روز می شود
و من چون تک درختی تنها هنوز سایه به زیرپای خود گسترانیده ام
بی هیچ حرکتی
که در خاک خشک کویرریشه دوانده ام...
مهربان خدای من
بی تو نفس ها را نفس می کشیم و می کُشیم
غافل که تنها تو مایه نفسی و
بی تو نفسی نیست که همه چیز قفس است ...
الهی باز فقط و فقط برای تو می نگارم
نه که مستحق آن باشی نه
که من محتاج نگاهت هستم
مرا دریاب ...
اغثنی یا غیاث المستغیثین


ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکم
ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست


پیاله اشک شور را بر آیینه دل غبارآلود بپاش
تا سکوت فریادت بی حجاب به گوش رسد
تا نگاه اشتیاقت به نگاه مهربانش گره خورد
تا جانی دوباره گیرد
که غبار از ناتوانی اش توان گرفته


ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم
ما جز غم او هیچ دگر کار نداریم
مسکین و فقیریم به کاشانه ی دنیا
با نیک و بد هیچ کسی کار نداریم


یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی به من دلشده ی حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچه از کرم و لطف تو زیبد آن کن


با صنع تو هر مورچه رازی دارد با شوق تو هر سوخته سازی دارد
ای خالق ذوالجلال نومید مکن آن را که به درگهت نیازی دارد
نام: | |
ایمیل: | |